زندگی خالی نیست... - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
نیمه شب است. همه خوابند...حتی سهراب! که اگر بیدار بود به او میگفتم: زندگی از هر چه مهربانیست خالیست. میگفتم سیب هست...ولی آن سیب را نارس چیده اند و ایمان جامه ای شده که تار و پودش ریا و تردید است . می گفتم: زندگی پر شده از خودخواهی...خالی نیست. نوشته از : کبری نارکی نژاد
درد نبودن تو - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
شب است وعجیب خیالت پرسه میزند حوالی لحظه هایم شبنم حضورت گل رؤیاهای هزاره ام را سیراب کرده و آبی ترین حقیقت را هر بار پلک زدن هایم اقرار می کند. اینجا ساعت به وقت تنهاییست. تنهایی و تمنای تو... تنهایی و درد نبودن تو اندکی تعجیل کن... قبل از آن که بازار « بده و بستان » ها گرم شود خبر داری که درد نبود...
تاریکی - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
تاریک است.شاید هم تاریکی مرا فتح کرده و کم کم ظلمت را در رگهایم تزریق میکند. دیگر حتی تابش فانوس هم نمی تواند رگه هایی از روشنایی را میهمان من کند. پیش تر گفته بودم که خواب شب از من کوچیده و روزهایم خاکستری اند پیش تر به دَوْر ِ باطل ِاندیشه های انباشته ام اعتراف کرده بودم. نکرده بودم؟! من خالی از ه...
گذر هیچ از هیچستان - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
تا کنون از هیچستان گذر کرده ای؟ هوایی دارد دودآلود وآبی که تنها سراب است و آفتابی که فقط می سوزاند و نور نمیدهد تاریکی محض... راستی...چند قدم مانده است به روشنایی؟ مسافر هیچستانم و خود هیچ ... گذر هیچ از هیچستان...؟ بغضی میهمان من است. بغضی که آن را در تار خستگی هایم تنیده ام و نبض غرورم را بر پرتو ...
ای عشق تمام عیار من - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
اردیبهشت چمدانش را بسته و می رود. و تو خوب میدانی نفس هایم را لاله و بنفشه به عاریت گرفته اند. تو میدانی چه شب ها که قیر سیاهی را سر نکشیدم و چه روزها که خاکستر خاطراتت بر پیشانی ام ننشست. من تورا در بوی ناب شکوفه های گیلاس جستجو کردم. ای عشق... من تو را هر صبح و شب به نماز نشستم من سراغت را از تران...
جوهر یاد تو - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
بر صفحه ی خشک و بی جان ذهنم ، قلم می کشم صدایی بر میخیزد که نامت را فریاد میکند. تنم سخت میلرزد دوباره قلم را آغشته میکنم به جوهر ِ یاد تو ... اینبار آرام صفحه ی دلم را نوازش میکند. تو نمیدانی... خاطره ی بودنت همیشه اعجاز می کند... نوشته از : کبری نارکی نژاد