-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:11
کبری نارکی نژاد مدرس حوزه و دانشگاهشاعر و نویسنده مشاور ارشد خانواده و تربیت دینی کودک مولف مجموعه های شعر و کتاب های :_آوای شعله_آدم خوب قصه ی دلتنگی ِ من_هفت خط از خستگی_به حباب خیال تکیه نکن و... _کتاب های شعر و داستان های کودکانه با محوریت نیاز روز جامعهایمیل:Shoelesoukhte@yahoo.com Adblock test...
لبخند رد گم کنی
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 22:32
بی انتهاست راه موریانه ها و گهی بی فرجام چه بسا زیر ضربه های بی رحمانه و عطشناک بی خبران دریچه ی امیدی بسته نگاهی خاموش وانتظاری به بن بست برسد گهی در چشمان پر ازغفلت آدمیان تلاشی تکرار میشود از م
مادر ...
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 22:32
کمی سکوت لازم است تا دردها و بی خوابی هایت را تصور کنم وقتی اینگونه شود ،آرامش از دایره ی وجودم بیرون میخزد تو اصلا خیال نکن در روزمرگی هایم گم شده ای و سایه ی دردهایت بر روح من کمرنگ شده. نه...اص
نگاه گنگ
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
یکی یکی میروند به خوابی عمیق... ستاره ها را می گویم که هر کدامشان مدعی بخت من هستند. خسته و افسون از هر نگاه و گنگی که بر من اصابت کند ماه من...بر آی بر آی و من را بی نیاز از چشمک ستاره ها کن... نوشته از : کبری نارکی نژاد
من چاه ندارم
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
نمی دانی برای اینکه دیگران متوجه نشوند چه با زحمت خودم را به اینجا رساندم آخر باید می آمدم وحرفهایم را به تو می گفتم وآنچه که تبدیل به بغضی شده را برایت می نوشتم باید می امدم ومی نوشتم گریه درونم را.
شب
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
شب است و عجیب خیالت پرسه میزند حوالی لحظه هایم شبنم حضورت گل رؤیاهای هزاره ام را سیراب کرده و آبی ترین حقیقت را هر بار پلک زدن هایم اقرار می کند. اینجا ساعت به وقت تنهاییست. تنهایی و تمنای تو... تنهایی و درد نبودن تو اندکی تعجیل کن... قبل از آن که بازار « بده و بستان » ها گرم شود خبر داری که درد نبو...
بیچاره من...
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
آمدم بنویسم ولی هجوم خاطره هایت در سرم غوغایی به پا کردند من تسلیمم من حریف این همه خاطره نیستم... بیچاره و من... بیچاره من که تنها به تو دل بستم و تو از یاد بردی مرا نوشته از : کبری نارکی نژاد
دست من و چشمان تو
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
معلم میگوید :خواستن را بخش کن! میگویم :خواستن تنها یک بخش است « دستان او » و سهم من تنها، ضربه های خطکش معلم است که دستانم را می بوسد... این رازی ابدی است میان دستان من و چشمان و تو... نوشته از: کبری نارکی نژاد
رد پای تو
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
رد پای تو تزریق جان به رگ حیات من است. نخواه که رگ حیاتم بخشکد... خب؟ نوشته از: کبری نارکی نژاد
صورتک
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
آنچه از من می بینی تنها صورتک وی است که رد گم میکند از حال یک آدم... یک آدم که روزهایش تنهایی را صدا می کشد شب هایش دلتنگی را بخش میکند و تو بی خبر از لحظه هایی هستی که درد را هجی میکند... نوشته از : کبری نارکی نژاد
تمنای آمدنت
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
در من چند زن نشسته اند. یکی چشمانش را بسته و رؤیای قدمهایت را می بافد یکی در گوشه ای از من نشسته و خیال حضورت را سبز می بافد آن یکی زن هم که فلسفه ی نبودنت را می بافد... و چون کلافی سر در گم به هم پی
حرفی نو برایم بزن
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
حرف نویی برایم و بزن. حرفی و برا ترمیم دلی که پینه بست و خط خطی شد. هر خط برای پاک کردن خط سابق... حرفی برای صاف کردن و یکدست کردن پرزهای تنهایی حرفی برای التیام دردهای خموش شده ای که زیر خاکستر زمان نهان
بالهایم مبتلاست
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 10:45
برای رسیدن به تو، آسمان مرا پذیرا نیست. بالهایم و برای پرواز مبتلاست و. شاید به طمع گندمی در دام غرورم گرفتارشده. باید برگردم و با نگاه جستجوگرانه ام راهی را نگاه کنم که فقط نور رجاء روشنایش بوده و چر
شمارش معکوس
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 18:55
برای نخواستن مننه تهدید کننه طعنه بزنو نه شمارش معکوس را شروع کنهمین قدر که بی تفاوت از لحظه هایم عبور کنی برای تمام شدنم کافیست... / نوشته از: کبری نارکی نژاد نوشته شده در ž
اعجاز
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 18:55
سرک بکش به عمق خواسته های من تا بدانی سطحی ترین نگاه تو اعجاز میکند 
مراقب خودت باش
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 18:55
وقتی یک مرد به یک زن میگوید : مراقب خودت باش... یعنی روی من حسابی باز نکن... من کنارت نخوا
تمنای آمدنت...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
در من چند زن نشسته اند. یکی چشمانش را بسته و رؤیای قدمهایت را می بافدیکی در گوشه ای از من نشسته و خیال حضورت را سبز می بافد آن یکی زن هم که فلسفه ی نبودنت را می بافد... و چون کلافی سر در گم به هم پیچ خورده اند و این وسط تمنای آمدنت برایم نمودی زیباست. نه... کمی دیگر که صبر کنم ، باران می بارد آفتابی...
در جستجوی رد پا...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
در جستجوی ردپای تو أم. سوز سرمای زمستانی یادم میاورد کمی منتظر بمانم برف می بارد آری برف برف که ببارد قدمهایت از دور هم نمایان است. باید دست از زیر و رو کردن برگهای پائیزی بردارم. چقدر از من دور شده ای که نمی یابمت؟ خدا کند هنوز حوالی تنهایی های من قدم بزنی... خدا کند طنازی های رنگین کمان تورا از من...
اشک های مکتوبم
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
اشک های مکتوبم اگر نتواند مسیر قدمهایت را آب و جارو کند ، باکی نیست... نهالستان امید من را که آبیاری میکند... نمیکند؟ فرا تر از آن... آتش دل سودا زده ام را که خموش میکند...نمیکند؟ اگر نمیدانی ، بدان... خنده های خیسم به شکوه اشک های ماندگارم حسادتی کند که بیا و ببین... آخر کم که نیست نگاهی که برقش را...
جفا کردم...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:36
همیشه دلیل گریه ضعف آدما نیست. تو دلیل گریه های من را سالها مردانه جنگیدنم باور کناستقامت های بی حد و حصرم که حتی مجالی برای دخترانه هایم ندادم تا قدری صورتی بنگرند. شاید بی خبری... ولی علی الحساب این را از من بپذیر که به خودم جفا کردم به بغضی که در گلویم خانه کرده بود به اشک هایی که همیشه در چشمانم...